تبليغاتX
http://balochacademy.org/ - بوش بدون رایس معنایی ندارد: تهرانی

http://balochacademy.org/

http://ahmadrezataheri.org/

بوش بدون رايس معنايى ندارد

  

 

عباس هوشدار تهرانی

 


بخش اول حضور چندين ساله «كاندوليزا رايس» در دولت آمريكا همواره با تنش هاى زيادى همراه بوده است اما با اين حال وى توانسته همزمان با آن تنش ها، دگرگونى هايى در ارتباط با مناسبات آمريكا با جهان به وجود آورد.

 

به راستى اين زن كيست كه نفوذش حتى از «لورا بوش» بر جورج بوش بيشتر است؟

 

كاندوليزا رايس از شش سال پيش كه در كسوت مشاور امنيت ملى دولت جورج دبليو بوش قدم به واشينگتن گذاشت، در نقش هاى زيادى در مقابل مردم ظاهر شده است. در آغاز كار مردم او را پروفسور سياه پوست و برجسته اى مى دانستند كه براى مشاوره و كمك در عرصه بين الملل به رئيس جمهور تازه كار اهل تگزاس وارد دولت شده است. زمانى همه نگاه ها به مدل مو و لباس و كفش وى بود، اما بالاخره زمانى رسيد كه همه اين جذابيت ها رنگ باختند و آن هنگامى بود كه رايس پيش از جنگ با عراق نسبت به خطرات سلاح هاى كشتار جمعى صدام حسين هشدار داد و خواهان سرنگونى رئيس جمهور سابق عراق شد و بدين صورت بود كه «كاندى» تبديل به شيپور بد صداى جنگ و به نوعى سخنگوى متواضع رئيسش يعنى جورج بوش شد.

 

كاندوليزا رايس امروزه نه فقط در واشينگتن بلكه در پايتخت هاى اروپايى هم به شدت مورد توجه قرار دارد و از وى به عنوان ستاره جديد دولت بوش ياد مى شود، و صد البته به همان اندازه هم به دليل نقطه نظرهاى سياسى اش ناسزا مى شنود، و القابى چون «الهه جنگ» و يا «ماگنولياى آهنين» مى گيرد. اما شايد كمتر مفسر و كارشناسى مى توانست حدس بزند كه ترفيع مقام اين سياه پوست سياست باز تا چه اندازه اهميت داشت. انتخاب رايس به عنوان وزير خارجه آمريكا به اصطلاح كفه ترازوى كاخ سفيد را كاملاً به نفع وى پايين برد. با وجود حضور «ديك چنى» و «دونالد رامسفلد» در دولت اين كاندوليزا رايس است كه در دومين دوره رياست جمهورى بوش، تبديل به صدا و سخنگوى دولت آمريكا شده و چه بسا حرف اول و آخر را نيز او مى زند.

 

رايس برخلاف سلفش «كالين پاول» ابتكار عمل سياست خارجى آمريكا را به دست گرفت و آن را تصحيح و به سمت مورد نظر خود هدايت كرد. او بود كه در ماه مه گذشته پرزيدنت بوش را كه چندان اهل تغيير عقيده هاى ناگهانى نيست، قانع كرد تا به تغييرات و دگرگونى هاى عمده و جنجال برانگيزى در نقطه نظرات سياست خارجى تن در دهد. و بدين صورت پس از ۲۵ سال امكان واقعى گفت و گوهاى مستقيم ميان ايالات متحده آمريكا و ايران فراهم شده است.

 

ديك چنى در اولين دوره رياست جمهورى بوش مى گفت: «ما با آنها مذاكره كه نمى كنيم هيچ، بلكه آنها را به زانو در مى آوريم!!»، اما در دومين دوره رياست جمهورى بوش همين دولت واكنشى مبتنى بر آمادگى براى مذاكره از خود نشان مى دهد. اين به اصطلاح گردش به راست دكتر رايس تنها در مورد ايران نيست، بلكه همان بود كه مشاركت و به كارگيرى اهل سنت عراق در روند سياسى آن كشور را تقويت كرد. و او بود كه به اروپا سفر كرد و هو كردن هاى اروپاييان را تحمل كرد تا همكاران پير و رنجيده خاطرش را مفتون خود كند. اروپايى ها با شگفتى از خود مى پرسيدند اين زن چه كار مى كند؟ چطور مى تواند پس از مخالفت كشورهاى بزرگ اروپايى با جنگ، با جسارت هر چه تمام تر بگويد «فرانسوى ها را جريمه مى كنيم، رفتار آلمانى ها را ناديده مى گيريم و از روس ها مى گذريم»؟! رايس گاه روى صندلى كارش لم مى دهد و به تصوير «توماس جفرسون» اولين وزير خارجه آمريكا كه به ديوار رو به رو نصب شده است، خيره مى شود و از خودش مى پرسد: اگر آقاى جفرسون زنده بود چه نظرى داشت؟ اگر زنده بود و مى ديد كه وزير امور خارجه آمريكا زنى سياه پوست يعنى از تبار همان هايى است كه به عقيده وى تنها سه پنجم از ويژگى هاى بشر را دارند، چه كار مى كرد؟

 

براى اين سياه آفريقايى تبار آمريكايى كه در دوران كودكى با همه وجود تلخى تبعيض نژادى در جنوب ايالات متحده را لمس كرده است، ورود به دستگاه عظيم دولتى آمريكا، راهى دراز و بس دشوار بود. اما بعدها كار به جايى رسيد كه همه واشينگتن تولد پنجاه سالگى او را جشن گرفتند. رايس اين سالگرد تولدش را به جاى آنكه با اقوام بگذراند و شام مختصرى بخورد، به سفارت بريتانيا رفت، يعنى جايى كه بدون اطلاع وى برايش جشن گرفته و بيش از يكصد نفر از دوستان به همراه رئيس جمهور و همسرش با لباس هاى رسمى انتظارش را مى كشيدند تا به وى "تولدت مبارك" بگويند.

 

پدر و مادر كاندوليزا رايس از همان هنگام كه مشغول تربيت اين تنها فرزندشان در «بيرمنگام» آلاباما بودند، به يك زندگى منظم و شيك و برخوردار از اصول اهميت زيادى مى دادند. با وجود آن كه اين خانواده متوسط سياه پوست در محيط آن زمان مملو از تبعيض نژادى جنوب، از جمله آدم هاى درجه دو به شمار مى آمدند، اما «كاندى» چنان رشد كرد كه گويى به يكى از خانواده هاى اشرافى تعلق داشت. سه ساله بود كه پدر و مادرش (كه هر دو معلم مدرسه بودند) او را به كلاس نوازندگى پيانو فرستادند، به او زبان فرانسه آموختند، اتاقش را مملو از كتاب هاى مختلف كردند و سپس امكان فراگيرى پاتيناژ را برايش فراهم آوردند. جالب اينجاست كه حتى نام «كاندوليزا» هم كه در اصل نامى ايتاليايى است، در محيط دوران كودكى رايس يادآور نوعى ناآرامى و شورش بود. زيرا در سال ۱۹۶۳ دخترى به همين نام كه اتفاقاً از همكلاسى هاى كاندوليزا رايس هم بود، بر اثر انفجار بمب در كليساى سياه پوستان جان خود را از دست داد.

 

دخترعموى رايس كه در حال حاضر به عنوان وكيل دادگسترى در لس آنجلس فعاليت دارد، در مورد سيستم زندگى پدر و مادر رايس مى گويد: «آنها هيچ اهميتى به اين مسئله نمى دادند كه به عنوان سياه پوست در چارچوب فرهنگ حاكم در آن زمان، شهروندان درجه دو و عناصرى بى ثمر به شمار مى آيند.» كاندوليزا به اصطلاح يك كودك استثنايى بود. هر روز ساعت چهار و نيم صبح از خواب بيدار مى شد و پيش از رفتن به مدرسه چند ساعتى پاتيناژ و تك نوازى پيانو تمرين مى كرد. در پانزده سالگى ديپلم گرفت و در رشته موسيقى در دانشگاه نام نويسى كرد اما خيلى زود تغيير رشته داد و به سراغ علوم سياسى رفت و در ۱۹سالگى ليسانس گرفت. ۲۶ ساله بود كه با عنوان استاد علوم سياسى در دانشگاه استانفورد مشغول به كار شد. رايس سال ها بعد در مورد روش زندگى اش اين طور استدلال كرد: «پدر و مادرم استراتژيست هاى خيلى خوبى بودند. از نظر آنها من بايد از بسيارى جهات به آمادگى كامل مى رسيدم: بايد تمام آن چيزهايى را كه از نظر جامعه سفيدپوستان از اهميت بالايى برخوردار بود فرا مى گرفتم تا در آينده بتوانم در مقابل نژادپرستى مسلح باشم. بايد به اين توانايى مى رسيدم كه سفيدپوستان مرا در حيطه شخصى خود بپذيرند. جوزف كوربل يعنى همان شهروند چك تبعيدى و پدر وزير خارجه اسبق آمريكا «مادلين آلبرايت» از جمله اولين استادان و پژوهشگرانى بود كه از اين دختر سياه پوست با استعداد حمايت به عمل آورد. كوربل كه خود استاد علوم سياسى بود، نظر كاندوليزا را به روسيه جلب كرد و او را تشويق كرد تا به تحقيق و تحصيل در مورد اين به اصطلاح لابيرنت كمونيستى بپردازد. رايس خود در اين مورد مى گويد: نمى دانم چطور توضيح بدهم اما همين اندازه مى توانم بگويم كه جوهره بيزانسى سياست شوروى مرا به شدت تحت تاثير قرار داد. شوروى پژوهى در واقع رشته اى است مملو از ساختار قدرت درهم تنيده، بازى هاى استراتژيك، ترفندها و حركت هاى شطرنجى كاملاً تاكتيكى. رايس هم به مانند بسيارى از شوروى پژوهان آن زمان خيلى زود به جرگه واقع گرايانى پيوست كه بيش از تغيير رژيم شوروى، به ايجاد موانع بازدارنده در مقابل نفوذ و تاثير شوروى اعتقاد داشتند.

 

دكتر رايس كه تا زمان روى كار آمدن كارتر با آن سياست خارجى ساده لوحانه اش هميشه به دموكرات ها راى داده بود، اغلب در درس هاى دانشگاهى اش به شباهت هاى اين سياست با فوتبال آمريكايى اشاره مى كرد. زيرا فوتبال آمريكايى پس از روسيه و موسيقى سومين موضوع مورد علاقه رايس به شمار مى رود و همين علاقه بود كه موجب دو تجربه عاشقانه در زندگى وى شد و ظاهراً در حال حاضر هم با يكى از حرفه اى هاى سابق اين ورزش، روابط نزديكى دارد. يكى از دانشجويان سابق وى مى گويد: او جنگ هاى ارضى ميان ملت ها را با استراتژى هاى فوتبال آمريكايى مقايسه مى كرد. اين مسئله براى من خيلى عجيب بود چون او را زنى مى ديدم كه از روش هاى كاملاً مردانه پيروى مى كرد. اما اتفاقاً رايس توانست بدين ترتيب در پايان دهه هشتاد با تيم مردانه اى به سرپرستى مشاور امنيت ملى يعنى «برنت اسكوكرافت» كه در واقع دومين حامى و كاشف وى نيز به شمار مى آيد همكارى كند.

 

كاندوليزا رايس آن به اصطلاح كنار رفتن پرده آهنين شوروى را نه در سمينارها بلكه در اردوگاه جورج پدر تجربه و مشاهده كرد. رايس در شوراى امنيت ملى چهره اى شناخته شده و محترم به شمار مى آمد. روزى در دوران بوش پدر "بوريس يلتسين" كه در آن زمان رياست جمهورى روسيه را بر عهده داشت وارد كاخ سفيد شد. خانم رايس به استقبالش رفت و يادآورى كرد كه وى هيچ قرار ملاقاتى با رئيس جمهور ندارد بلكه فقط با مشاور امنيت ملى مى تواند ملاقات كند. يلتسين خشمگين شد و با صداى بلند اعتراض كرد اما رايس با خونسردى تنها به محافظان درهاى ورودى اشاره اى كرد كه اجازه ندهند يلتسين به دفتر رئيس جمهور آمريكا وارد شود و سپس با همان خونسردى به يلتسين پيشنهاد كرد كه به هتل بازگردد تا وى بتواند در اين فاصله رضايت اسكوكرافت را براى ملاقات وى با بوش جلب كند. جالب آنكه بعدها كاملاً اتفاقى با يلتسين روبه رو شد و باز هم با خونسردى فقط دستى براى وى تكان داد. كويت بلاكر يكى از دوستان قديمى و از همكاران رايس عقيده دارد: او مثل همه اهالى جنوب مهربان و اهل كمك است اما ذات و جوهره اى به سختى سنگ دارد. رايس پس از اولين حضورش در كاخ سفيد، بار ديگر به استانفورد بازگشت و در آن دانشگاه به سازماندهى مجدد حزبى پرداخت و مدتى هم به عنوان مشاور حقوقى كار كرد و همزمان به كار تحقيقاتى در كنار محافظه كاران انستيتوى «هوور» پرداخت. تا اينكه در سال ۲۰۰۱ و با انتخاب بوش پسر به عنوان رئيس جمهور، بار ديگر و البته اين بار به عنوان مشاور امنيت ملى به كاخ سفيد بازگشت و در همان سال بود كه با رخداد يازدهم سپتامبر همه عقايدش دستخوش تغيير و دگرگونى شد. به عقيده رايس گروهى (القاعده و طالبان) كه در اصل هيچ شباهتى به يك دولت ندارد و در پايين ترين بخش هرم قدرت بين المللى جاى دارد، به قلب قدرتمندترين ملت جهان حمله كرده بود و اين براى او به هيچ وجه قابل پذيرش نبود. مايكل مك فاول يكى از همكاران سابق رايس در استانفورد در اين مورد مى گويد: اين رخداد به هيچ صورت با مدل فكرى مسلط و حاكم قابل تفسير نبود. در آن زمان تقريباً همه كارشناسان و متخصصان، تئورى رايس مبنى بر موازنه قدرت ميان دولت ها را مردود مى دانستند و گويى اين جهان بينى از سوى همه فراموش مى شد. اما در همان دوران بود كه در واقع تبادلى ميان نقش رئيس شوراى امنيت ملى و رئيس جمهور آمريكا، انجام گرفت. هم فكرى بوش پسر با كاندوليزا رايس در واقع ريشه در علايق مشترك به مذهب، فوتبال آمريكايى و تنيس دارد و همين علايق مشترك تبديل به روابط و مناسباتى بر پايه اعتماد عميق متقابل ميان اين دو شد كه البته خيلى ها از آن به عنوان يك همزيستى ياد مى كنند. يكى از نويسندگان طرفدار حزب جمهوريخواه به نام «آن رايلى داود» كه در اواسط دهه هشتاد رايس را از نزديك مى شناخته، در اين مورد مى گويد: رايس، رئيس جمهور را نگاه مى كرد و پيش از آنكه وى سخنى بگويد، اين رايس بود كه افكار او را بر زبان مى آورد. البته اين طور نبود كه رايس حرف هاى كليشه اى و گاه خام دستانه و ناشيانه بوش را به ديگران انتقال دهد. با اين حال در آن زمان اين بوش بود كه مشاور امنيت ملى اش را تحت تاثير قرار مى داد و نه بر عكس. آن دو در واقع به خوبى يكديگر را كامل مى كردند: بوش مشكلات و پرسش هاى اساسى اش و البته راه حل هاى غريزى و مطلوبش را با رايس در ميان مى گذاشت و رايس هم بيشتر در كسوت يك استاد دانشگاه و يك تحليلگر و نه در كسوت يك خيال پرداز، آن مسائل و افكار را به زبان دقيق استراتژيك منتقل مى كرد. «كويت بلاكر» در اين مورد مى گويد: از يك طرف پس از رخداد يازده سپتامبر، رايس و بوش بر اين عقيده بودند كه اين حادثه يك به اصطلاح شيپور بيدار باش بوده است تا آنها دست به اقداماتى عملى بزنند؛ اقداماتى دردناك و خشونت بار. به هر حال آنها به قول معروف صحنه شطرنج را تكاندند فارغ از آنكه مهره ها چه بلايى بر سرشان مى آيد و بدين صورت در حال حاضر كسى در اين مورد شك ندارد كه آمريكا استعداد هر نوع ريسكى را دارد. از سوى ديگر رايس عقيده داشت كه پس از يازده سپتامبر ديگر آن ديدگاه هاى سياست خارجى اش با رئاليسمى كه از قديم به آن اعتقاد داشت، همخوانى ندارد و حال ديگر همه نقطه نظراتش در اين مورد ملهم از سياست ارزش هاى جهانى و آزادى جورج دبليو بوش است. پرزيدنت بوش حس جهت يابى خوبى دارد و نه تنها مى تواند درست و غلط بودن جهت را تشخيص دهد بلكه كارآمدى يا عدم كارآمدى روش ها و راه ها را هم تشخيص مى دهد. سرانجام كاندوليزا رايس افكار جديد دولت را به اصطلاح در قالب استراتژى هاى امنيتى ملى و مورد تجديد نظر قرار گرفته ريخت و اين كارى بود كه از رامسفلد و چنى و «پل ولفوويتز» برنمى آمد. با وجود آنكه پيش از آن آمريكا همواره حق حمله پيشگيرانه به دشمن مسلح آماده جنگ را براى خود محفوظ داشته بود اما از آن زمان به بعد اين مسئله تبديل به جنگ پيشگيرانه در مقابل «آغاز خطر» شد و به صورت دكترين رسمى ايالات متحده درآمد. در اين دكترين بر دو مسئله ديگر نيز تاكيد شده است؛ يكى حفظ و غيرقابل دسترسى ماندن برترى نظامى ايالات متحده و ديگرى توسعه دموكراسى و اقتصاد بازار آزاد به عنوان ضرورت هاى سياست امنيتى. تنها يك مدل پايدار و كارآمد براى كاميابى ملى وجود دارد: آزادى، دموكراسى و نهادهاى مستقل.

 

 رايس پس از انتصاب به سمت مشاور امنيت ملى بوش، زيركانه از همه مبارزات جناحى و فراكسيونى در كابينه كنار كشيد و اين مسئله گاه سبب مى شد كه او به فرصت طلبى متهم شود. اما اين انتقادها پس از انتخاب وى به عنوان وزيرخارجه فروكش كرد. رايس در كابينه آمريكا و در كسوت وزير امورخارجه با اراده اى آهنين از مواضع وزارتخانه خود حمايت مى كند و اين كار بسيار هم موفقيت آميز بوده است. يكى از كارمندان عالى رتبه وزارت خارجه آمريكا كه خود شاهد شكست گام به گام «كالين پاول» در برابر پنتاگون بوده است، مى گويد: با آمدن رايس ما توانستيم بار ديگر ابتكار عمل سياسى را به دست بگيريم. افراد به اصطلاح ستاد مركزى رايس بيش از همه از دو ويژگى اش بسيار لذت مى برند: يكى از توانايى ها و مهارت هاى وى براى به اصطلاح سرانگشت چرخاندن طرف مذاكره و ديگر از نفوذ خارق العاده او بر رئيس جمهور. به عنوان مثال بوش در مورد مسئله ايران ترديدهاى زيادى داشت و هرگز از بدبينى هايش در اين مورد دست نمى كشيد و نمى خواست شخصاً در مورد مذاكره با ايران تعهدى بدهد. تا اينكه رايس با لحنى قاطعانه به او گوشزد كرد: اين مسئله اى است كه تنها رئيس جمهور مى تواند در مورد آن تعهد بدهد. و پس از آن بوش را متقاعد كرد تا شخصاً به همتايان ديگرش يعنى آنگلا مركل و ولاديمير پوتين تلفن بزند. زمانى «هنرى كيسينجر» مى گفت كه او و پرزيدنت نيكسون از پيش از سال۱۹۶۸ موافق عقب نشينى از ويتنام بوده اند، هنگامى كه يكى از حاضران در آن جلسه از وى پرسيد پس چرا مدت ها صبر كرديد، نگاهى حيرت زده و پريشان به سئوال كننده انداخت و گفت: مسئله بر سر حيثيت و شرافت بود. ما بايد جنگ را آبرومندانه به پايان مى رسانديم. اما جانشين امروزى كيسينجر در وزارت خارجه، دنيا را كاملاً طور ديگرى مى نگرد. رايس به تازگى در جشن فارغ التحصيلى دانشجويانش گفت: «يكى از وظايف شما در آينده، پرهيز از غرور بيجا است.» رايس پس از ارتقاى مقام و رسيدن به وزارت خارجه آمريكا، بدون هر گونه توجه به وجهه خود و همكارانش در كابينه و بدون ملاحظه و تسامح در قبال تابوهاى دور اول رياست جمهورى بوش، اصلاحات را آغاز كرد. علاوه بر مسئله مذاكره مستقيم با ايران، كاندوليزا رايس اجراى طرح مذاكره و سازش با كره شمالى استالينيستى را هم آغاز كرده است. او از اتحاديه اروپايى واحد ستايش مى كند در حالى كه همكارش يعنى رامسفلد هنوز هم بر طبل اروپاى جديد و قديم مى كوبد. رايس به دليل نگرانى از شخصيت چند وجهى «جان بولتون» او را به عنوان معاون خود نپذيرفت بلكه سمت نمايندگى ايالات متحده در سازمان ملل را به وى داد تا بدين صورت بولتون از دايره مشاوران و معاونانش دور شود. وزير خارجه جديد آمريكا به جاى بولتون از ديپلمات موفقى به نام «نيكولاس برنز» به عنوان يكى از معاونين خود نام برد، ديپلماتى كار كشته در امور مذاكرات كه با سازمان هاى جهانى هم ارتباطاتى عميق و ديرينه دارد.

 

http://iranresearch.blogfa.com

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط بلوچ آکادمیست Baloch Academist  |